کودک با چشم های روشنش همان طور که در آغوش پدرش بود داشت به من نگاه ميکرد و پدرش را محکم تر در آغوش گرفت يک لحظه ياد خودم افتادم که پدرم من را توی بقل ميگرفت و بعد قلقلکم ميداد و من از ته دل ميخنديدم وچقدر الان بهش نياز داشتم به اون خنده ها به اون بقل ها من شدم بچه اي که هرچی دست بلند ميکنه کسی بهش توجه نداره هر چقدر هم گريه کنه باز هم فرقی نداره اون روز اسم بابا رو هزار بار روی شن ها نوشتم ولی مج ميزد و همه را پاک ميکرد همه را ميشست و ميبرد با خودم فکر کردم الان ديگه دلم ميخواد اين من باشم که آب با خودش ميبره اين من باشم که از اين دنيا ی ديوانه جدا می شوم و ميرم پيش بابا.
|
2 Comments:
salam saghi
khobi?
hamashono khondam,yejorayi nesbat be ghabl taghir karde...nemidonam che taghiri vali sangin shode...
omidvaram movafagh bashi...
Mehrdad
che jaleb khodam nemifahmam taghir kardam vali hame migan thanx! mehrdad
Post a Comment
<< Home