Wednesday, February 22, 2006

.


پسر بچه گفت: بعضی وقت ها قاشقم را ميندازم .
پير مرد گفت: منم اين کار را ميکنم.
پسر بچه با خجالت نجوا کرد: بعضی وقت ها شلوارم را خيس ميکنم.
پير مرد با لبخند گفت:منم اين کار را ميکنم.
پسر بچه گفت:خيلی وقت ها گريه ميکنم.
پير مرد با سر تاييد کرد و گفت:من هم.
پسر بچه گفت:ولی بد تر از همه اينکه انگار بزرگتر ها به من توجه ندارند.
پير مرد دسته چروکيده ی خود را دور دست پسرک حلقه کرد و گفت: دقيقا ميدونم منظورت چيه.

..
..

0 Comments:

Post a Comment

<< Home