Sunday, March 22, 2009


باورم نمیشه

هنوز هستم


هنوز می بینم

هنوز می تپه

و

البته نه برای تو.

و این

باعث نمیشه

که کمتر درد داشته باشه

.


Wednesday, February 20, 2008

no name!


یالا! بیا

! زود باید برم.. بیا در گوشت میگم

آره... خیلی سراغت رو می گرفتم

همش باهات حرف میزدم

توی دلم..توی خوابم

...ولی خوب...





... تو نبودی

ازت می پرسیدم چی بپوشم؟

چی بخورم؟

چی و چی و چی...!

بعد از یه مدتی تو جواب دادی...آره

ولی حالا که روی پای خودم وایسادم

..

یه لطفی کن و برو...آره برو

الان دیگه من قوی ام...

..برو

.یالا! یالا

توکه هنوز این جایی!

Thursday, December 13, 2007


!خیلی الکی عشق رو بزرگش کردیم

عشق خیلی سادس.

اونقدر که گاهی میگیم وجود نداره

.

مثل یک نقطه.

..

.

Tuesday, October 02, 2007

نیستم


امروز

آدمی دیگرم

امروز صدای زمین را میشنوم

و صدای گریه ی برف را

وقتی تابستان نرم نمک

می آید

من فکر میکنم

به آن بادکنکی که

باد

دیروز از دست من گرفت

و برای من اهمییت د ارد

که بدانم

آیا

او هم مثل من

امروز کس دیگری ست؟

Friday, September 28, 2007

موج شکن


آبی...
آبی....
اینجا دریاست..
موج هم هست...و قدرت...و
و دختری که زمان را از دست داده ... و غرق شده
در همه چیز به جز آب
دختری که پی میبرد
به ترس موج
در لحظه ای که به ساحل می رسد
و میبیند
فنا شدنش را
و دوباره قدرت گرفتن اش را
و در دل می گوید
موج شکنم
موج شکنم
و من به شما میگویم
آبی...
آبی...
اینجا دریاست...

Tuesday, July 18, 2006

کودک درون



کاخ های زيادی بلند
آدم های زيادی کوتاه
عقل های زيادی کم
چشم های زيادی گشاد
نگاه های زيادی نگاه
باران های زيادی خيس
کودک های زيادی بزرگ
من زيادی تنها
تاريکی مطلق
ترس زيادی ترسناک
نابينايی مطلق
وترس حتی از نفهميدن اين نوشته!
پچ پچ زيادی فرياد گونه!
خجالت صورتی رنگ!
آسمان خراش های زير زمينی
و من تنها!
خنده های زيادی ساختگی
و من زيادی تنها
همه چيز زيادی از دور خارج شده است
و کودک درون من گريان است
ميگويد بادکنک دلش ترکيده!

.

.

.


Tuesday, July 11, 2006



تمام عمرم را در يک نارگيل سپری کردم.
خيلی محدود و تاريک بود.
!مخصوصاً صبح ها که ميخواستم صورتم را بشورم. خيلی سخت بود!
ولی چيزی که ناراحتم ميکرد اين بود که هيچ راهی به بيرون نداشت
و من با کسی تماس نداشتم.
اگر کسی آن بيرون اين نارگيل را پيدا نکند
اگر کسی اين نارگيل را نشکند
من همين جا لعنت شده ميمانم.
تمام عمرم اين جا ميمانم....و شايد اينجا بميرم..

من همان جا مردم!!


چند سال بعد نارگيل را پيدا کردند
...آن را شکستند و من را مچاله در آن پيدا کردند
'عجب چيزی!'
'ای کاش زود تر پيدايش ميکرديم'
'شايد آن موقع ميتونستم نجاتش بديم'
'بگرديم!شايد باز هم باشه!'
'کسی که بتويم نجات بديم!'
و شروع کردند به شکستن نارگيل ها..شکستند و شکستد
....'فايده اي نداره!وقت تلف کردنه...'
'کسی که تصميم گرفته بود در يک نارگيل زندگی کند '
'!يک در ميليون اتفاق ميفته '

..
ولی اين ها دروغ است..من برادری دارم که در گردو زندگی ميکند