Thursday, January 12, 2006

تسخير


دارم فرار ميکنم...
دارم از خود 'ترس' فرار ميکنم
دارم از جدايی فرار ميکنم....
و از فکر اينکه يه روز همشون مچم رو ميگيرن
.....فرارمی کنم
دارم اونقدر می دوم
تا برسم به 'اون جا
ولی حواسم نيست که دارم
از 'اون جا ' هم فرار ميکنم
من دارم از اين دنيا با تمام آدم هاش فرار ميکنم
ولی حواسم نيست که ديگه جايی نمونده
ديگه جايی نمونده که اين آدم ها تسخيرش نکرده باشن
بعد به خودم ميگم
ميرم توی قلب تو
همون جا ميشه خونم
ولی حواسم نيست که
اونجا رو هم
تسخيرش کردن
.
.
.

2 Comments:

Blogger SaWgHi said...

are vaghean ....

8:30 PM  
Blogger SaWgHi said...

:)) talkh neveshtan ro kheilyy dos daram!

8:59 PM  

Post a Comment

<< Home