لحظه
| ......نگو که قدر لحظه های باهم بودن رو ندونستيم ....نگو که مثل آدم های سيل زده قدر خشکی رو ندونستيم نگو که من شدم اون بچه اي که وقتی بادکنکش ميترکه تازه دلش ميخواد باهاش بازی کنه....... و دختری که تا دستبندش پاره ميشه تازه ازش خوشش مياد...... چون هيچ کدوم درست نيست.... من فهميدم ....قدر هر لحظه رو مثل قالی بافی که قدر هر گره از قالی رو ميدونه مثل کاکتوس که قدر هر لحظه از بارون رو ميدونه من همون بچه اي هستم که اگر هديه اي بگيره شب از ذوق نمی خوابه ...ديگه بسه اونقدر گفتم که بفهمی که من می فهمم ....قدرهر لحظه ی با تو بودن رو |

2 Comments:
in post ro taghdim mikonam be dost haye khobam ke web log mano mikhonan va nazar midan!
man vaghean har vaght ke saate bernard ro negah mikaram az khoda mikhastam ke yeki be man bede ke hameye emtehanamo bahash 20 besham vali alan az khoda ono barae chizaye dige mikham...
Post a Comment
<< Home