Wednesday, November 23, 2005

آدم برفی

آدم برفی تويه سرما ی زمستون گوشه حياط وايسده بود....
و به بچه ها خيره شده بود.....
جست و خيز بچه ها توجه آدم برفی رو جلب کرده بود....
صدايه قه قهيه بچه ها براش مثله يه قصه شيرين بود....
برای همين آدم برفی لبخند زد....
تپ تپ..چند تا دکميه مشکی افتاد رو برفا.....
ولی برايه آدم برفی مهم نبود
حاضر بود هر کاری بکنه تا يک لحظه شبيهه بچه ها بشه..
و بد چشمش به دخترکی افتاد که داشت گره ی شال گردنش رو مرتب ميکرد.....
چون از کار دخترک خوشش امده بود دستش و بالا آورد تا شالش رو مرتب کنه..
و بعد تپتپ...يه کپه کوچيک برف ريخت زمين....
ولی برای آدم بری مهم نبود....
.چون داشت به پسر بچه اي نگاه ميکرد که با خوشحالی جست و خيز ميکرد
و حالا اون کاری بود که آدم برفی قصد داشتی انجام بده
.....و بد بوم!....يه عالمه برف ريخت پايين
....لبخند بچه ها خشک شد
....و پسرک از حرکت ايستدهمه با ناراحتی گفتند....کی ادم برفی مارو خراب کرد؟

0 Comments:

Post a Comment

<< Home